ذبيح الله صفا
1017
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آب جان او و هرگه آيدش جان در بدن * ناروا گردد تن او از گرانبارى جان او كمان قدّست و تير اندر كمان دارد مقيم * مىرود همواره برآن راست چون تير از كمان دشمن خاكست و هم باخاك مىگيرد قرار * عاشق آبست ليك از آب مىجويد كران نام خود را جاريه زان مىكند تا مىكشد * روز و شب بردوش فرش عرش بلقيس زمان « 1 » راستگويى بيت معمورست در زير فلك * سايبانش ظلّ ممدودست بر بالاى آن * * وقت آن آمد كه بلبل در چمن گويا شود * بهر گل گويد خوش آمد تا دل گل وا شود غنچهء غَنّاج و شاخ شوخ رنگآميز گل * اين دُم طاووس گردد و آن سَرِ بَبغا شود تا سحر مرغ سحر گويد كليمآسا كلام * چون يد بيضاءِ صبح از جيب شب پيدا شود روى گل پرچين شود ، چون درنيارد چين برو * نازك اندامى كه چندان خارش اندر پا شود كوه جام لاله گيرد ابر لؤلؤ گسترد * باغ چون مينو نمايد زاغ چون مينا شود خسرو ملك فلك بهر تماشاى بهار * از زمستانخانهاى زير بر بالا شود كوه را كاندر زمستان داشت از قاقم قبا * اطلس گل زير و روى جامهء خارا شود بركشد آواز ابر و دُر چكاند از دهن * گوشهاى باغ از آن پرلؤلؤ لالا شود رعد چون دَعد از هوا نالد بسوداى رباب * باد چون وامق فداى غنچهء عذرا شود زال گيتى را كه بهمن داشت در آهن به بند * خط سبزش بردمد ، پيرانه سر برنا شود روز عيش و عشرتست امروز ، محروم آنكه او * عيش امروزى گذارد در پى فردا شود شكل عين عيد پيدا شد ز لوح آسمان * عارفى كو تا ز عينى اينچنين بينا شود در بهار آمد صبوحى فرض اگرنه هر صباح * لاله را ساغر چرا پرلالهگون صهبا شود . . . * * صحبتى خوش در گرفت امشب ميان شمع و من * ماهرويى ديدمش چشم و چراغ انجمن دلبرى عَذرا عِذار و شاهدى شيريننژاد * آيتى در شأن او مُنزَل ز لطف ذو المِنَن
--> ( 1 ) - مراد از اين بلقيس زمان « دلشاد خاتون » همسر شيخ حسن ايلكانى است